سيد محمد باقر برقعى
434
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
روزى از روزها از استادم معناى چند اصطلاح و كلمه رايج در شعر حافظ را پرسيدم ، از جمله واژهء عشق را . با كنجكاوى به من نگاهى كرد و با ترديد گفت : « فعلا تو بهمعناى اين كلمه نيازى ندارى » به همان صورت حفظ كن . معناى آن باشد براى بعدها . شايد خود حافظ برايت معنى كند . اگر اين كار را كرد معنى كردن من بىمعنى است و اگر نكرد حافظ خواندنت بىمعنى خواهد بود . در اين مراحل بود كه من تعدادى سطل خالى وزن و افسار قافيه با خود حمل مىكردم و همزمان حافظ را چون بحرى مىخواستم كه در كوزهاى بريزم . اشعار سعدى و حافظ واژگانى را در ذهن و حافظهء من كار گذاشت كه تعريف شعر را در تصور من تغيير داد . باغ و بهار و گل و آب و گياه و تجلى و عشق . فىالجمله فكر مىكردم كه شعر علاوه بر وزن و قافيه عناصرى از جمله لطافت بيان و خيالانگيزى هم دارد . براى من حافظ در آن زمان از مقولهء نيما - بعدها - نبود كه در اول آشنائى ، بدون طى مراحل قابل لمس باشد ، هركس از حافظ سهمى دارد كه متناسب با آن سهم حظّى مىبرد . پس از كودتاى 28 مرداد ، موسم غزلخوانى و غزلسرائى غزلخوانان و غزلسرايان بىدرد كه خود درد بىدرماناند فرا رسيد ، همه چيز در خدمت مقدمات و مقارنات و مؤخرات رختخواب ، نرگس دائم الخمر و خوابآلوده و « او » و شمع و گل و پروانه و عشق و اشك . در آن ايام من هنوز به جائى نرسيده بودم كه اينگونه غزل مزلها را مبتذل بدانم . من كه تازه با اين رودخانه عظيم آشنا شده بود ، دستم به مركز جريان نمىرسيد و فقط خار و خاشاك و لاى و لجن ساحلىاش نصيبم مىشد . من در ميان اين جنگل انبوه درختان عرعر و دشتهاى گل خرزهره . تصادفا با شعر نادرپور و توللى و مشيرى و نصرت رحمانى آشنا شدم . اينها هم شعر نو مىگفتند ولى « زين حسن تا آن حسن صد گز رسن » اندكاندك جمع مستان هم رسيدند اسم اخوان و شاملو به گوشم رسيد